مهدی نژادهاشمی:شاعری مرگ فجیعی است نباید دل بست

شاعری مرگ فجیعی است نباید دل بست

باد راضی شده تا عطر تنت را نبرد

دکمه ی واشده ی پیرهنت را نبرد

گر چه بیراهه زدن مزد هوایی شدن است

قول داده است لب شب شکنت را نیرد

می رسد تا لبه ی طاقت بی طاقتی ات

صبر کن تا که پریشان شدنت را نبرد

سیب چیده است لبت ، لب نگشایی شاید

در ودیوار شمیم دهنت را نبرد

شیطنت کرد دوچشمت که مبادا چشمی ...

عرق شرم به روی بدنت را نبرد

.

.

روبروی تو رفیق است و یا شک داری

پشت سر سوگلی ِ انجمنت را نبرد

مثل این است که ساک سفری دورو دراز

با خودش چشم به راهی زنت را نبرد

شاعری مرگ فجیعی است نباید دل بست

دزد بی شرم بیاید کفنت را نبرد

مهدی نژادهاشمی

زنده یاد نجمه زارع:شاید که ای غریبه تو همزاد با منی   

 

 
خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من 
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
 
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من
آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!
زنده یاد نجمه زارع