شهراد میدری فکر کن باران شبی نم نم بیاید

 فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه
یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

 

 شهراد میدری

 

دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد

 

 

دختری با مادرش در رختخواب 

دردو دل میکردبا چشمی پر آب    

             

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست  

          

گو چه خاکی را بریزم بر سرم

روی دستت باد کردم مادرم    

       

 26سن من از افزون شده

دل میان سینه غرق خون شده        

            

هیچکس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد       

    

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته    

           

مادرش چون حرف دختر را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت     

              

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود                 

 

غصه ها را از وجودت دور کن   

          این همه شوهـر یکی را تور کن  

 

گفت دختر:‌ مادر محبوب من‼       

       ای رفیق مهـربان و خوب من

 

گفتـه ام با دوستـانم بارهـا         

       من بدم می آید از این کار ها 

 


در خیابان یا میان کــوچه ها          

       سر به زیرم با وقارم هر کجا

 

کی نگاهی میکنم بر یک پسر         

    مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟؟

 

غیر از آن روزی که گشتم همسفر      

        با سعید و یاسر و داود خطـر

 

با سه تاشون رفته بودیم سینما          

        بگـذریم از باقی این ماجـرا

 

یک سری هم صحبت یاسر شدم       

     او خرم کرد آخرش عاشق شدم

 

یک دو ماهی یار من بود و پرید           

     قلب من از عشق او خیری ندید

 

مصطفای حاج قلی اصغر شله            

 

     یه زمانی عاشق من شد بله 

 

بعد هوتن یار من فرهــاد بود              

     البته وسواسی و حساس بود‼

 

بعداز این وسواسی پر ادعا            

     شد رفیقم خان داداش المیرا

 

یعد اون من عاشق مانی شدم                

     بعد مانی عاشق هانی شدم 

 

بعد هانی عاشق نادر شـــدم                    

     بعد نادر عاشق ناصــر شدم

مادرش آمــــد میان حــرف او       
گفت: ساکت شو دیگه بی چشم و رو!

گرچه من هم در زماندختری             
     روز و شب بودم به فکر شوهری


لیک جز آنکه تو را باشــد پدر           
    دل نمی دادم به هر کس این قدر


خاک عالم برسرت خیلی بدی          
         واقعا که پوز مادر را زدی

شاعر ناشناس

فاضل نظری چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است


چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است

جای گلایه نیست ! کــه این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنهـــا گنـــاه آینـــه هـــا زود باوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهـــم برابر همگان ، نابرابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب هرچـــه کنـی ذره پروری است

ساحــل جــواب سرزنش مـــوج را نداد

( فاضل نظری )

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت

 

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت

 

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت

با من تمام عالم و آدم عزا گرفت

 

شب های بی تو ماندن و تکرار این سؤال  :

این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟

 

درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد

در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت

 

هی گریه پشت گریه و هی صبر پشت صبر

هر کس شنید قلبش از این ماجرا گرفت

 

بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبود

هی التماس و گریه و هی نذر....تا گرفت

 

حالا که آمدی چه قَدَر تلخ و خسته ای

اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟

 

 

بیتا امیری

سید علی شاه چراغ                   پاییز

پاییز        عکس های بسیار زیبا و دیدنی از فصل پاییز

برگه ی پاییز را هر بار دستم داده است
عشق جای زندگی خودکار دستم داده است

حکم قلبم باز هم بوسیدن لب های توست
عقل اما همچنان افسار دستم داده است

شهر را آشوب کردی این خبر را دوستم
از ستاد مرکز آمار دستم داده است

فکر می کردم که ترک عشق چندان سخت نیست
آخ...این دیوانه بازی کار دستم داده است

خواب دیدم می رسی و شیخ محض احتیاط
باز هم تسبیح استغفار دستم داده است

عمر خود را داده ام حالا که وقت حاصل است
آستین زندگانی مار دستم داده است

من که خیلی خسته ام، این آخرین مصراع را
هر چه می خواهد دل تنگت بگو... من نیستم

سید علی شاه چراغ

[آرزو پناهي        درمان

درمان

بايد اين احساس در دل مانده را پنهان کنم

اين شکستنهاي بر جا مانده را درمان کنم
عاشقت باشم ولي عمدا فقــط دورت کنم

له شدن هاي غــرورم را کمي جبـران کنم
روبرويت هي بخندم بي خيالي طـي کنم

در نبودت خويش را در شاعري عريان کنم
رشـد کرده در درونم ريشه اي با نــام تو

در نظـر دارم تبـر بردارم و ويـــران کـنم
خسته ام از اين نقاب لعنتي بر چــهره ام

نه نمي خواهم تو را در بودنم کتمان کنم
ابر بغض آلوده ام بايد ببارم بـي هـــوا

در توانم نيست بـاران باشم و پنهان کنم

آرزو پناهي